ایده عالی شما

زمانهایی پیش آمده که شما ایدهای داشتهاید که میخواستید آن را به نمایش بگذارید و مورد توجه عموم
قرار بگیرد. این مورد توجه قرار گرفتن شما را به فکر فرو میبرد که چگونه ایده شما در هر زمینهای، مورد
توجه قرار بگیرد و با استقبال روبرو شود. شما باید بدانید که ایدههای جذاب متولد شدهاند یا اینکه جالب
ساخته میشوند. اغلب، ایدههای خوب، سخت موفق میشوند.

ایدههای شما باید روی شایستگی خودشان تکیه داشته باشند. ایده باید ماندگار باشد، فهمیده شود، در روح
مردم اثر با دوام داشته باشد، و در نهایت نظر مخاطبان را تغییر دهد.

دستۀ دیگر شناخت مخاطب است، بدانید مخاطبان به چه چیزی اهمیت میدهند تا بتوانید ارتباط خود را
سازمان دهید و با یک تکرار ماندگار شوید.

بعد از انتخاب مخاطب مناسب باید عامل ماندگاری، پیامد غیر منتظره و جزییات ملموس بسیار را بیان کنید
و در آخر با یک عنوان ماندگار آن را ماندگار و نفوذ پذیر کنید.

ایده عالی
در این راستا باید از شش اصل پیروی کنید.

اصل اول: سادگی

شما باید بر مفهوم کلیدی و محوری خود تمرکز کنید. باید ایدهای بسازید که علاوه بر سادگی عمیق و با
مفهوم باشد. نهایت سادگی یعنی عبارتی تک جملهای که آنقدر عمیق و با مفهوم باشد که مخاطب آن را به
راحتی تا ابد به خاطر داشته باشد.

ساده بودن به معنای ))ساده سازی سطح پایین(( یا ))عبارت کوتاه(( نیست. منظور از ساده بودن این است که فهمیدن مغز ایده باید ساده باشد.

))فهم مغز ایده(( به معنی ساده سازی ایده تا دستیابی به کلیدیترین جوهره آن است. برای رسیدن به مغز
ایده، باید عناصر غیر ضروری و نامربوط آن را حذف کرد. اما این راحت ترین بخش کار است. قسمت سخت
کار، حذف کردن ایده هایی است که واقعاً اهمیت دارند، اما مهم ترین نیستند.
مثل فرماندهان در ارتش که از افسران میخواهند مهم ترین هدف هر عملیات را برجسته کنند. آنها
نمیتوانند چند هدف برجسته داشته باشند. یافتن مغز ایده مانند نوشتن قصد فرمانده برای مهم ترین هدف
است. حذف بسیاری از بینشهای عالی برای درخشش مهم ترین بینش.
آنتوان دوسنت اگزوپری خلبان و نویسنده فرانسوی تعریفی درباره ظرافت مهندسی پیشنهاد داده است:
))طراح هنگامی متوجه میشود به نقطۀ ایده آل رسیده است که چیزی برای حذف کردن نمانده باشد، نه
هنگامی که چیزی برای اضافه کردن نمانده باشد(.( طراح ایدههای ساده نیز باید چنین هدفی داشته باشد:
باید بداند تا چه حدی میتواند ایده خود را پیش از اینکه شروع به از دست دادن ظرافت خود کند، خلاصه
کند.

این مثال برای روزنامه نگاران هم صدق میکند، اد کری روزنامه نگار با سابقه و استاد ارتباطات در دانشگاه
کالیفرنیای جنوبی تقریباً سی سال سابقۀ تدریس روزنامه نگاری دارد، وی میگوید: ))هر چه بیشتر روی یک
گزارش کار کنید بیشتر مسیر و جهت اصلی را از دست خواهید داد. هیچ کدام از جزئیات خیلی کوچک
نیستند، فقط دیگر نمیدانید اصل داستان چیست(.(

))پیام ها را باید اولویت بندی کنیم، اگر سه چیز بگویی انگار چیزی نگفتهای(.(

اولویت بندی کار دشواری نیست، فقط به اهداف مهمتر اولویت بالاتری میدهید و اهداف ))حیاتی(( را مقدم
بر اهداف ))مفید(( میدانید. اولویت دهی، افراد را از احساس نگرانی در تصمیم گیری میرهاند، چرا که آنها با
این کار مغز ایده را مییابند.

افرادی که به ما گوش میدهند، همیشه تصمیماتشان را در محیط عدم قطعیت میگیرند. آنها از دلهره
تصمیمگیری رنج میبرند، ولی پیامهای مرکزی و اصلی با یادآوری موضوعات مهم به افراد کمک میکنند تا
از انتخابهای بد اجتناب کنند.

دو بند مطلب ، بهتر از پنج بند مطلب است. کلمات آسان بهتر از کلماتِ سخت هستند. هرچه میزان اطلاعاتِ درونِ ایده را کاهش دهیم، ایده ماندگارتر خواهد بود.

در بعضی مواقع شما باید مخاطب خود را بشناسید و موضوعات خود را به گونهای به آنها بگویید که قابل فهم باشد. ممکن است مخاطبان شما کودکان باشند و به دو صورت میتوانید موضوع را توضیح دهید.
اول اینکه اولویت شما این باشد که تمام مطلب را کامل به آنها بگویید ولی درک مطلب برای آنها کاهش یابد.

دوم اینکه اولویت شما فهمیدن و درک مطلب باشد و دقت در آن کم شود.
انتخاب دشواری است:

ضرب المثل ها نمادِ مقدس سادگی هستند. مطرح کردن جملهای کوتاه و فشرده آسان است. هر کس
میتواند این کار را انجام دهد. اما پیدا کردن عبارت فشرده و در عین حال عمیق، به طرز باور نکردنی دشوار
است. شما باید با ))یافتن مغز ایده((  و بیان آن به صورت ایدهای فشرده و جمع و جور، که میتواند بسیار
قدرتمند باشد مخاطب خود را جذب کنید.

اقدامک:

همین الآن ایدهای را که مدتها در ذهن داشتید با استفاده از یک ضرب المثل ساده و ماندگار کنید.

.

.

.

ایده عالی

اصل دوم: غیر منتظره بودن

مخاطب با یک طرز فکر و پیش زمینهای در برابر شما قرار دارد. باید او را با چیزی خلاف انتظارش روبرو کنیم.

باید توجه مخاطب را به ایده خود جلب کنیم و او را غافلگیر کنیم. باید انتظار مخاطب را نقض کنیم و خلاف
انتظار و منطق ظاهر شویم. باید به منابع کمیاب در روزگارمان مثل نیک خواهی، سخاوت و دوستی توجه
کنیم.

اولین مشکل در ارتباطات، جلب توجه افراد است. سادهترین راه برای جلب توجه افراد این است که الگو را
بشکنید. انسانها به سرعت با الگوهای ثابت سازگار میشوند. برانگیختن ثابت و مدام احساسات موجب
میشود که آنها را نادیده بگیریم.

مغز ما به گونهای طراحی شده است که با زیرکی خاصی از تغییرات آگاه میشود. طراحان هوشمند محصولات

به خوبی از این ویژگی انسان آگاهی دارند و تلاش میکنند برای جلب توجه استفاده کنندگان در زمان مورد
نیاز ، چیزی را در محصول خود تغییر دهند.

ما باید بدانیم چگونه توجه افراد را به خود جلب کنیم و سخت تر از آن چگونه این توجه را حفظ کنیم.
برای این کار ما باید دو احساس ضروری، یعنی غافلگیری و علاقه، را که معمولاً توسط ایده های ذاتاً ماندگار
برانگیخته میشوند، بفهمیم.
·غافلگیری توجه ما را جلب میکند. بعضی از ایدههای ذاتاً ماندگار ))واقعیتهای(( شگفت آوری ارائه
میکنند: دیوار بزرگ چین تنها سازه ساخت دست بشر است که از فضا دیده میشود! شما فقط از ده
درصد مغز خود استفاده میکنید! روزانه باید هشت لیوان آب بخورید! افسانههای شهری اغلب حاوی
نتایج شگفت آور و مخالف پیش بینیها هستند.
·علاقه مندی توجه را حفظ میکند. دستهای از ایدههای ماندگار علاقۀ ما را در طی زمان به خود حفظ
میکنند. نظریههای توطئه موجب میشوند که افراد حریصانه به دنبال کسب اطلاعات جدید
دربارهشان باشند. شایعات باعث میشوند که برای فهمیدن کامل موضوع مدام با دوستانمان در گفت
و گو باشیم.
ایده های ذاتاً ماندگار اغلب غیر منتظره هستند. اگر بتوانیم ایده خود را هر چه بیشتر غیر منتظره کنیم،
ماندگارتر خواهند شد.
غافلگیری توجه شما را جلب میکند. غافلگیری محرک کاوش برای یافتن پاسخ است، یافتن پاسخ دلایل
غافلگیر شدنمان، و غافلگیری بزرگ به پاسخ بزرگ تری نیاز دارد. اگر میخواهیم افراد را ترغیب کنیم که
توجه کنند باید قدرت غافلگیریهای بزرگ را به خدمت بگیریم و مخاطب را بحت زده کنیم. استفاده از
غافلگیری اگر در خدمت پیام محوری باشد، بسیار قدرتمند خواهد بود.
اگر میخواهید ایدهتان ماندگار شود، باید ماشین گمانه زنی دیگران را بشکنید یا طرز فکر آنها را عوض کنید
و سپس آن را درست کنید.
در مسیر غافلگیری نباید از حیلهگری استفاده کنید. آسانترین راه برای اجتناب از ایدههای حیلهگرانه و
اطمینان از اینکه ایده غیر منتظره شما حاوی مفهوم و بینش است، این است که مطمئن شوید جنبهای از
ماشین گمانه زنی مخاطبانتان را هدف قرار دادهاید که مرتبط با پیام محوری شماست.
پس فرایند خوب برای ماندگار کردن ایدههایتان این است که:
·پیام محوری را که باید منتشر شود، مشخص کنید یعنی مغز را پیدا کنید؛
·بفهمید که چه چیزی درباره پیام بر خلاف انتظارات منتقی است؛ به عنوان مثال جنبه های غیر
منتظره در پیام محوری چه هستند؟ چرا آنها به طور طبیعی رخ نمیدهند؟
·پیامتان را به صورتی منتشر کنید که با استفاده از ابعاد کلیدی و مخالف با منطق و انتظار، ماشین
گمانه زنی مخاطبانتان را از کار بیندازد. هنگامی که ماشین گمانه زنی آنها اشتباه کرد کمک کنید
تا ماشینشان را اصلاح کنند.
برای ماندگار کردن پیامتان شما باید آن را از باور متداول خارج کنید و به سمت باور غیرمتداول هل دهید.
))بهترین خدمات به مشتری(( باور متداول است. ولی فروشگاه )نوردستورم( با اینکه زنجیر چرخ نمیفروشد
پول یک دست زنجیر چرخ را به مشتری عودت کرد، این باور غیر متداولی است. داستانها به ما میگویند
کارمند خوب )نوردستورم( یعنی چه. این باور غیر متداول، در خدمت پیام محوری است، و خطر تصور
حیلهگرانه از داستان نیز وجود ندارد.
همان طور که در فیلمها دیدهاید، نقشههای گنج مبهم هستند. آنها چند نقطه از زمین را مشخص میکنند و
با ضربدری بزرگ، محل گنج را نشان میدهند. اغلب، ماجراجویان فقط آنقدر اطلاعات دارندکه میتوانند خود
را به علامت مشخصۀ اول برسانند که گام اول در سفری طولانی برای یافتن گنج به شمار می آید. اگر نقشه
های گنج آن قدر گویا بودند که مسیر را خانه به خانه نشان میدادند، ژانر فیلمهای ماجراجویی از بین میرفت.
ارزش در ارائه مرحله به مرحله اطلاعات نهفته است، نه دادن یک باره انبوهی از اطلاعات، یعنی دادن یک
سرنخ و سپس دادن سرنخهای بعدی و بعدی. این روش ارتباطات بیشتر به بازی شبیه است تا سخنرانی.
اقدامک:
یک ایده خود را برای نمایش دادن به صورت مرحله به مرحله به اجرا بگذارید.

.

.

.

ایده عالی
اصل سوم: ملموس بودن
باید ایده خود را واضح و روشن کنیم. نباید ایده خود را با کلمات پیچیده و توصیفهای انتزاعی معرفی کنیم.
به این دلیل که پیام ما در ذهن مخاطب ماندگار نمیشود و ممکن است برداشتهای اشتباهی از آن بکند.
باید ایدههای خود را در قالب اطلاعات ملموس و فعالیتهای انسانی توضیح دهیم. در ایده ماندگار باید از
تصاویر واضح و ملموس استفاده کرد.
برای مثال، به این پرسش معلم توجه کنید: ))شما ۱۰۰تومان پول دارید و یک دفتر به قیمت ۷۰تومان
میخرید. حال شما چقدر پول دارید؟(( یا این سؤال که معلم دیگر مطرح کرده است: )) ابتدا سه کودک توپ
بازی میکردند سپس دو کودک دیگر نیز آمدند. بعد یک کودک دیگر نیز به آنها پیوست. حال چند کودک در
حال بازی هستند؟(( معلم همزمان با طرح سؤال، تصویر سادهای نیز روی تخته میکشد و معادله ۱+۲+۳را
کنار آن مینویسد.
توجه کنید که این معلمان یک مفهوم انتزاعی ریاضی را با تأکید بر چیزهای ملموس و آشنا نظیر خرید لوازم
تحریر و توپ بازی توضیح میدهند.
ایدههای ملموس راحتتر به یاد آورده میشوند. برای نمونه، کلمات را به تنهایی در نظر بگیرید.
آزمایشهای روی حافظۀ انسان نشان میدهند که افراد در به خاطر سپردن اسمهای ملموس و قابل تجسم
) مثل »دوچرخه« یا »گلابی« ( نسبت به اسمهای انتزاعی ) »عدالت« یا »شخصیت«( بهتر عمل میکنند.
چیزی که در ملموس بودن وجود دارد و ایدهها را ماندگار میکند، در طبیعت حافظۀ ما نهفته است.
شکی نیست که خاطره مونالیزا، یک تصویر بصری از لبخند مرموز معروف را برایتان به نمایش میگذارد.
یادآوری خانۀ کودکی احتمالاً دستهای از خاطرات را فرا میخواند: بوها، صداها و منظرهها . احتمالاً ممکن
است خود را در حال دویدن در منزل احساس کنید یا محل نشستن والدینتان را به یاد آورید.
حافظه مانند گنجۀ بایگانی نیست. بیشتر شبیه چسب پارچهای است. اگر به دو روی چسب پارچهای نگاه
کنید، میبینید که یک روی آن هزاران چنگک کوچک و روی دیگر آن هزاران حلقه کوچک دارد. هنگامی که
دو روی آن را به هم فشار میدهید، تعداد زیادی از چنگکها درون حلقهها گیر میکنند و موجب میشوند
که چسب پارچهای محکم بچسبد. مغز شما بی شمار حلقه دارد. هرچه ایده چنگکهای بیشتری داشته باشد،
بهتر در حافظه گیر میکند. خانۀ کودکی شما میلیونها چنگک دارد که به حافظۀ شما میچسبد. شماره
کارت اعتباری جدید شما فقط یک چنگک دارد؛ البته اگر خوش شانس باشید.
تازه کاران جزئیات ملموس را به عنوان جزئیات ملموس درک میکنند. اما حرفهایها جزئیات ملموس را به
عنوان نمادهایی از الگوها و بینشهایی درک میکنند که طی سالها تجربه آموختهاند و به این دلیل که آنها
قادر به مشاهده سطح بالاتر بینش هستند، به طور طبیعی میخواهند در سطح بالاتری صحبت کنند. آنها
میخواهند درباره استراتژیهای شطرنج سخن بگویند نه درباره حرکت مورب فیل.
ملموس بودن سخت نیست و نیاز به تلاش زیادی ندارد. مانع ملموس بودن ساده است: فراموش کردن. ما
فراموش میکنیم که در حال افتادن در دام صحبت کردن انتزاعی هستیم. فراموش میکنیم که دیگران آنچه
را ما میدانیم، نمیدانند.
اقدامک:
گام اول دستورالعمل
نام هر تعداد شی سفیدی که به ذهنتان میآید، بنویسید. پانزده ثانیه فرصت دارید.
.

.

.

.

گام دوم دستورالعمل
نام هر تعداد شی سفیدی را که فکر میکنید در یخچالتان هست، بنویسید.
· · · · ·
بیشتر افراد میتوانند به همان تعداد چیزهای سفیدی که نام میبرند، چیزهای سفید درون یخچال را نیز
فهرست کنند. این نتیجه بسیار حیرت آور است، چرا که به هر حال یخچال ما قسمت نسبتاً بزرگی از جهان
را تشکیل نمیدهد. حتی افرادی که اشیای سفید بیشتری نسبت به چیزهای سفید درون یخچال نام میبرند،
اغلب احساس میکنند که آزمون یخچال آسانتر است.
چرا این اتفاق میاُفتد؟ زیرا ملموس بودن راهی برای آماده سازی و متمرکز کردن ذهن است.

ایده عالی

اصل چهارم: معتبر بودن
افراد باید ایده ما را باور کنند. ایده باید اعتبار داشته باشد و چه بهتر که این اعتبار را از خودش بگیرد و نه از
تعریف و تمجید دیگران. به ابزاری نیاز داریم تا افراد خود ایده ما را بیازمایند و آن را تست کنند.
دانش فرد درباره جزئیات اغلب جایگزین خوبی برای تخصص او است. به این فکر کنید که فرد علاقهمند به
تاریخ چگونه با تعریف داستان جذابی از جنگهای ایران و روم، سریعاً اعتبار خود را میسازد.
استفاده از جزئیات روشن و واضح، راهی برای اعتبار بخشی درونی یعنی تزریق منابع اعتبار دهنده به خود
ایده است. راه دیگر استفاده از آمار است. اما آمار زود کسل کننده و خواب آور میشود. ما باید ضمن حفظ
توجه مخاطب به مسئله، از آمار هم استفاده کنیم. نباید برای اعتبار تنها به آمار دادن تکیه کنیم. آمارها به
ندرت به خودی خود معنی دار هستند؛ تقریباً همیشه باید از آمار برای نشان دادن یک رابطه استفاده کرد. به
یاد سپاری روابط بسیار مهمتر از خود اعداد میباشد. از آمار به عنوان ورودی استفاده کنید نه خروجی. از آن
برای شکل دادن به ذهنتان پیرامون مسئله استفاده کنید. ابتدا ذهن خود را شکل ندهید و بعد به دنبال اعداد
برای حمایت از خودتان باشید، این کار به دنبال امتحان و دردسر رفتن است. اما اگر از آمار برای شکل دادن
به فکرمان استفاده کنیم، برای به اشتراک گذاری اعداد محوری با دیگران، در موقعیتی عالی قرار میگیریم.
اگر بتوانیم ایده خود را قابل آزمون کنیم بهترین اعتبار را کسب کردهایم. یعنی خواستن از مشتری که خود
ادعا را مورد آزمون قرار بدهد نوعی از »اعتبار دهنده قابل آزمون« است. اعتبار دهی قابل آزمون از آن جهت
که به مخاطب اجازه میدهد »پیش از خرید امتحان کند«، تقویت کننده اعتبار است.
اقدامک:
برای ایده خود یک منبع اعتبار دهنده قابل آزمون پیدا کنید و از مخاطب بخواهید آن را بیازماید.
مثال: هندوانه شیرین به شرط چاقو، یا بازاریابی که شیشه نشکن میفروخت و برای ادعای خود یک چکش و
شیشه را به مشتری میداد و میگفت: اگر میتوانند شیشه را بشکنند.

ایده عالی
اصل پنجم: احساسی بودن
باید کاری کنیم که دیگران به ایدههای ما توجه کنند. باید حس خاص را در آنها ایجاد کنیم. باید آن حسی
را پیدا کنیم که متناسب با پیام ما باشد و مخاطب را بر انگیخته کند.
جان کِیپلز را برترین نویسنده این نوع تبلیغات میدانند. او میگوید: ))در درجۀ نخست، سعی کنید که در
همۀ تیتر نوشتههایتان منفعت شخصی را وارد کنید. کاری کنید که تیترتان به خواننده پیشنهاد بدهد که
این همان چیزی است که میخواهد. این اصل به قدری اساسی است که بدیهی به نظر میرسد. اما این قانون
هر روز با بی توجهی نویسندگان نقض میشود(.(
کِیپلز می گوید شرکتها اغلب بر ویژگیهای محصول تأکید میکنند، در صورتی که باید بر منفعتها تأکید
کنند.
ویسمن شخصی که به مدیران عامل آموزش سخنرانی میدهد، میگوید: ))اگر قبل از برقراری ارتباط میان
ویژگیها و منفعتهایی که برایشان توضیح دادهاید و درک آنها، شما به نکته بعدی بروید، احتمالاً آنها زمانی
برای درک آن منفعت یا نکته بعدی نخواهند داشت(.(
اگر منفعت شخصی را پیدا کردید، آن را مدفون نکنید. پیرامون آن صحبت نکنید. حتی پیچشی ظریف نیز
تاثیری متفاوت خواهد داشت. کِیپلز میگوید خود شخص را در منفعت شخصی در نظر بگیرید: ))نگویید افراد
هنگام استفاده از لاستیکهای گودیر لذت امنیت را احساس میکنند بگویید شما هنگام استفاده از لاستیک
های گودیر لذت امنیت را احساس خواهید کرد(.(
باید همدلی را با افراد خاص ایجاد کنیم، باید نشان دهیم که چگونه ایدهمان با چیزهایی که اکنون دیگران به
آن اهمیت میدهند تداعی میشود یا ارتباط دارد. باید به آن فکر کنیم که چه چیزی برای مخاطبمان دارد.
اقدامک:
اگر ایده ای در سر دارید بنویسید که چگونه آن را احساسی کنید و روی مخاطب خود تاًثیر بگذارید.

.

.

.

ایده عالی

اصل ششم: داستانی بودن
برای این منظور که دیگران بر اساس ایده ما عمل کنند باید داستان بگوییم.
با انجام دادن تمرین ذهنی در هر موقعیت میتوانیم با مواجهه با آن موقعیت در محیط واقعی عملکرد بهتری
داشته باشیم. با شنیدن داستان و شبیه سازی ما برای پاسخ سریع تر و مؤثر تر آماده میشویم.
شبیه سازی ذهنی برای ایجاد این مهارت شگفت آور است. تمرین ذهنی در تنهایی یعنی ساکت و بی حرکت
نشستن و تصور انجام کامل و موفقیت آمیز کاری از ابتدا تا انتها، به میزان قابل توجهی عملکرد را بهبود
میبخشد. درستی نتایج در موارد زیادی به اثبات رسیده است: شبیه سازی ذهنی به افراد کمک میکند تا
بهتر جوشکاری کنند و بهتر دارت پرتاب کنند. شیپور نوازان نواختن خود را بهبود دادند و اسکیت سواران
نمایش اسکیت سواری خود را بهتر کردند. شگفت آور نیست که تمرین ذهنی برای کارهایی که فعالیتهای
ذهنی بیشتری دارند »به عنوان مثال نواختن شیپور« نسبت به فعالیت های فیزیکی »به عنوان مثال حفظ
تعادل« مؤثر است، اما در مجموع منافع تمرین ذهنی زیاد است. به طور کلی، منافع حاصل از تمرین ذهنی
در تنهایی، دو سوم تمرین فیزیکی واقعی است. داستان باید دارای خلاقیت باشد.
نتیجه گیری آسان است: شبیه سازی ذهنی به خوبیِ انجام واقعی کارها نیست، اما اثر بخشی را دارد و در
بازگشت به جهان ایدههای ماندگار، پیشنهادمان این است که داستانِ مناسب، شبیه سازی مؤثری است.
داستان ها مانند شبیه سازهای پرواز برای مغز عمل می کنند.
اقدامک:
از امروز کار مورد علاقه خود را تصویر سازی ذهنی کنید.

ایده عالی سخن آخر
بکار بردن این شش اصل نیاز به تخصص خاصی ندارد، بیشتر این اصول ریشه در عقل سلیم است.
باید ساده بگوییم و از داستان استفاده کنیم، از ضرب المثل ها به درستی استفاده کنیم.
نباید در دام کلیشه و دانش بیفتیم، و از خلاقیت استفاده نکنیم.
هنگامی که ما چیزی را میدانیم و دانش لازم را داریم، تصور میکنیم که دیگران هم میدانند، و ما اسیر دانش
میشویم. دانش ما را اسیر میکند و چون نمیتوانیم به آسانی حالت ذهنی شنوندگان را بازسازی کنیم،
اشتراک گذاری دانشمان با دیگران دشوار میشود.
برای اینکه در دام دانش نیفتیم )اسیر دانش نشویم(
باید چیزی یاد نگیریم، که نمیشود. یا ایدههای خود را بگیریم و تغییر شکل دهیم.
باید یاد بگیریم از این شش اصل استفاده کنیم.
برای آنکه ایده ماندگار، مفید و با دوام باشد، باید کاری کند که مخاطبان:
·به آن توجه کنند.
·آن را بفهمند و به خاطر بسپارند.
·آن را بپذیرند / باور کنند.
·به آن اهمیت بدهند.
·قادر باشند بر اساس آن عمل کنند.
·توجه کنند == غیر منتظره
·بفهمند و آن را به خاطر بسپارند == ملموس
·بپذیرند / باور کنند == معتبر
·به آن اهمیت بدهند == احساسی
·قادر باشند بر اساس آن عمل کنند == داستانی

ایده عالیhttps://foroshebartar.com

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *